| خانه | آرشیو | پست الکترونیک |
|
فروش وسایل شیطان !
شیطان تصمیم گرفت برای انطباق خویش با عصر و زمانه ی جدید ، بخش زیادی از وسایل وسوسه انگیز و اغواگرانه ی خود را بفروشد . به همین خاطر اقدام به چاپ آگهی در روزنامه کرد . خود نیز برای آنکه پاسخ مشتری ها را بدهد ، تمام روز را در دفتر کارش باقی ماند . ابزار و وسایل تزئینی مورد فروش بسیار جالب توجه بودند : جواهرات و سنگهای قیمتی برای سرگرم کردن افراد به ظواهر دنیا ، آینه هایی که ارزش و اهمیت نفس خویشتن را چند برابر نشان می داد ، و عینک هایی که حس بد بینی و سوء ظن را تقویت می کرد . برخی از این اشیا که بر روی دیوار آویزان شده بودند ، توجه بسیاری را به خود جلب می کردند یک خنجر تیز منحنی شکل ، برای اینکه از پشت به کسی زده شود ، و یا ضبط صوت هایی که به انتشار تهمت و دروغ و غیبت می پرداختند شیطان پیر با روی گشاده و با قدرت تمام خطاب به مشتری های خود فریاد می زد : " نگران قیمت ها نباشید . این اجناس را امروز ببرید و هر وقت که خواستید پول آن را بپردازید " یکی از مشتری ها در این میان ، متوجه یک سری وسایل در گوشه مغازه شیطان شد . دو وسیله که به نظر خیلی استفاده شده و مستعمل می آمد و کسی به آن توجه نمی کرد با این وجود بسیار گران بود مشتری که از بابت چنین تصادفی کنجکاو شده بود ، خواستار دلیل آن شد . شیطان در حالی که می خندید گفت : اینها به این خاطر بسیار مستعمل هستند که خود من ، بیشتر از آنها استفاده می کنم اگر مردم می دانستند که چگونه در مقابل آنها از خود محافظت کنند ، بیشتر ارزش خود را نشان می داد در هر صورت ، هر دوی آنها دارای بهایی هستند که من می گویم ، یکی ، شک و شبهه و دیگری عقده حقارت . تمامی آن ابزار دیگر می توانند اشتباه کرده و خطا کنند اما این دو وسیله همیشه کاربرد دارند ! از کتاب : داستانهایی برای پدران ، فرزندان و نوه ها - کمی تغییر |+| نوشته شده توسط امیر ِتنها در سه شنبه ششم اسفند 1387 و ساعت 7:11 |
حکایتی شیرین از عیسی مسیح
شما نیز منتظر باشید ، چون من زمانی باز خواهم گشت که کمتر انتظارش را دارید . عیسی مسیح
مردي بود بسيار متمکن و پولدار . روزي براي کار در باغش به کارگراني نياز داشت ، بنابراين پيشکارش را به ميدان شهر فرستاد تا کارگراني را براي کار اجير کند . پيشکار رفت و همه کارگران موجود در ميدان شهر را اجير کرد و آورد . آنها در باغ به کار مشغول شدند . کارگراني که آنروز در ميدان حاضر نبودند اين موضوع را شنيدند و براي کار به باغ رفتند . روز بعد و روزهاي بعد نيز تعدادي ديگر به جمع کارگران اضافه شد ، گرچه اين کارگران تازه وارد غروب بود که رسيدند ، اما مرد ثروتمند آنها را نيز استخدام کرد . شبانگاه هنگامي که خورشيد فرونشسته بود ، او همه کارگران را جمع کرد و به همه آنها دستمزدي يکسان داد . آنهايي که از صبح مشغول به کار بودند ، آزرده شدند و گفتند : اين بي انصافيست چه مي کنيد آقا ؟ ؟ ما از صبح کار کرديم و اينها غروب رسيدند و بيش از دو ساعت نيست که کار مي کنند بعضي هم که چند دقيقه ي پيش به ما ملحق شده اند و اصلا کاري نکرده اند . مرد ثروتمند خنديد و گفت: به ديگران کاري نداشته باشيد . آيا آنچه که به خود شما داده ام کم بوده است ؟ کارگران يکصدا گفتند : نه اين از دستمزد معمولي ما بيشتر بوده است با وجود اين انصاف نيست که کساني که دير رسيده اند و کاري نکرده اند مانند ما دستمزد بگيرند . مرد گفت : من به آنها بخشيدم زيرا بسيار دارم . حتي چند برابر اين نيز چيزي از دارايي من کم نمي کند . من از استغناي خويش مي بخشم . شما بيش از توقعتان مزد گرفته ايد ، پس مقايسه نکنيد . من در ازاي کارشان نيست که به آنها مزد مي دهم ، بلکه مي دهم ، چون براي دادن و بخشيدن بسيار دارم . من از سر بي نيازيست که مي بخشم . حضرت مسيح بعد از نقل اين حکايت فرمود : همه می کوشند ، بعضي درست دم غروب از راه مي رسند و بعضي وقتي کار تمام شده است . اما همه يکسان زير چتر لطف الهي قرار مي گيرند. شما نمي دانيد که خدا استحقاق بنده اش را نمي نگرد . بلکه دارائي خويش را مي نگرد . او به غناي خود نگاه مي کند نه به کار ما از غناي ذات الهي جز بهشت نمي شکفد بايد هم اينگونه باشد . بهشت ظهور بي نيازي و غناي خداوند است. دوزخ را همين تنگ نظرها برپا داشته اند زيرا آنان آنقدر بخيل و حسودند که نمي تواند جز خود را مشمول لطف الهي ببينند ! !
انجیل متی باب 20 آیات 1 تا 16
پ . ن ۱ : از مثال های اناجیل خیلی خوشم میاد ، گفتم تا شما هم بخونین و لذت ببرین پ . ن ۲ : از پژمان عزیز هم که کمکم کرد تشکر میکنم . پ . ن ۳ : از دوستای خوبی هم که لطف کردن و نظر دادن ممنونم پ . ن ۴ : امیدوارم این دوستی ها هر روز پر بارتر بشه . آمین |+| نوشته شده توسط امیر ِتنها در شنبه بیستم مرداد 1386 و ساعت 22:9 |
وجدان زندگی
تقدیم به دوست خوبم فرهاد
نیکس کازانتزاکیس نویسنده ی یونانی تعریف می کند که در زمان کودکیش ، روزی در بالای یک درخت متوجه می شود که پروانه ای خود را آماده ی خارج شدن از آن می کرد . وی مدت زمانی را منتظر می ماند ، اما چون پروانه ی مزبور در خروجش تاخیر افتاده بود ، خودش تصمیم گرفت تا به آن عمل ، سرعت ببخشد . و شروع کرد تا با نفس های خود آن پیله را گرم کند . سر انجام پروانه ی مزبور از آن پیله خارج شد ، اما هنوز بالهایش بسته بود و چند لحظه بعد نیز مُرد . برای آنکه آن پروانه زنده بماند ، نیاز به یک بلوغ صبورانه توسط خورشید داشت . کازانتزا کیس می گوید : آن جنازه ی کوچک ، تا به امروز یکی از سنگین ترین وزنه هایی است که بر وجدانم سنگینی می کند . اما هم او بود که به من این مطلب را آموخت که : باید صبور بود و با اطمینان از ریتم و راهی که خداوند برای زندگی ما انتخاب کرده است ، در ساعت مقرر خود ، مراقبت و پاسداری نمود .
پ . ن ۱ : مادر یکی از بهترین دوستام ، فرهاد ، به رحمت خدا رفته ، برای آمرزش همه ی رفتگان دعا کنیم . چرا که دیر یا زود ، خودمونم باید بریم . امیدوارم خدا به فرهاد عزیز صبر بده . پ . ن ۲ : آبجی عزیز از حج عمره برگشته ، امیدوارم که حجش قبول باشه پ . ن ۳ : امتاحانام تموم شد ، به همین سادگی!!
|+| نوشته شده توسط امیر ِتنها در چهارشنبه بیستم تیر 1386 و ساعت 20:0 |
شک و تردید درباره ی وجود خداوند
مردی برای کوتاه کردن موهای سر و صورتش به آرایشگاه رفت و با آرایشگر مشغول صحبت درباره ی مسائل مختلف شد . تا اینکه ـ به خاطر خبر تکان دهنده ی روزنامه در مورد کودکان ولگرد ـ آرایشگر گفت : - همان طور که می بینید ، این تراژدی نشان دهنده ی این مطلب است که خداوند وجود ندارد . - - چطور ؟ - یعنی شما روزنامه نمی خوانید ؟ چقدر مردم زجر کشیده داریم . کودکان خیابانی ، فقر و فحشا ، همه نوع جرم و جنایت . اگر خداوند وجود داشت ، اینقدر غم و مصیبت نمی بود . مدتی گذشت . آرایش سر و صورت مرد به پایان رسید ، بنابراین دستمزد آرایشگر را پرداخت کرد و خارج گردید و به فکر فرو رفت . پس از خروجش از آنجا ، اولین چیزی که توجه اش را به خود جلب کرد ، مرد گدایی بود با موهایی بسیار بلند و ژولیده و با ریشی بسیار بلند تر ، فورا به سمت همان آرایشگاه دوید و خطاب به آرایشگر گفت : - - به نظر من آرایشگرها وجود ندارند ! برای اینکه اگر وجود می داشتند ، افراد اینچنین با با ریشی به این بلندی و موهایی چنان آشفته و ژولیده که من الان در خیابان دیدم ، وجود نمی داشت . - ولی آرایشگرها وجود دارند ، فقط اینکه این مرد هرگز به اینجا نیامده است ! - - دقیقا ، و برای پاسخ به سوال شما باید بگویم که : خداوند وجود دارد ، فقط اینکه مردم به سمت او نمی روند . اگر می رفتند ، منسجم تر بودند و چنین فقر و فلاکتی در دنیا وجود نداشت !
عظمت واقعی در این است که بر نفس خود مسلط باشید . ( انیل دینو ) |+| نوشته شده توسط امیر ِتنها در جمعه بیست و چهارم فروردین 1386 و ساعت 11:7 |
آپولو و دافنه
آپولو ( از خدایان اساطیری یونان باستان ) در حال تعقیب دافنه ( فرشته ی جنگلی که بسیار زیبا بود ) در میان جنگل بود ، چرا که عشق او جانسوز بود . اما دافنه ( که همیشه مورد توجه و نظر دیگران بود ) دیگر زیبایی و درخشش خود را طاقت نیاورد و از خدایان تقاضای کمک کرد و گفت : این زیبایی من را نابود کنید که آسایش مرا مختل کرده است . خدایان نیز این دعا و استغاثه ی دافنه را شنیده و او را تبدبل به درخت غار کردند ، آپولو نیز دیگر موفق به یافتن او نشد . و اکنون دافنه بخشی از طبیعت سبز به شمار می آید . دافنه به نظر من به روشی جون داد که همه ی ما بخوبی باهاش آشناییم : خیلی وقتا ، ما خودمون استعدادهامونو میکشیم ، چون نمیدونیم باهاشون چی کار کنیم ! ! ! نظر شما چیه ؟
پی نوشت : این نوشته رو هم به پ . خ و همه ی دوستای خوب وبلاگی تقدیم میکنم .
سریعترین راه برای درک قدرت الهی ، عشق است . ولی برای رسیدن به درجات بالای این شناخت ، انسان در ابتدا بایستی عاشق شدن را تجربه کند و بیاموزد . ( ویکاس ) |+| نوشته شده توسط امیر ِتنها در جمعه هفدهم فروردین 1386 و ساعت 19:11 |
جایی که میمون دستش رو فرو میبره
موفقیت مجموعه ی پیروزی های روزانه است
یک ضرب المثل عجیب و قدیمی میگه : یک میمون پیر دستش رو در نارگیل فرو نمیکنه و منطق خودش رو داره ، چرا که در هندوستان ، شکارچیا یه حفره کوچیک در نارگیل باز میکنن و بعد از اون موز داخل اون میکنن و روی نارگیلو میپوشونن . میمون به نارگیل نزدیک میشه ، داخل اونو خالی میکنه و موز رو میگیره ، اما موفق به بیرون کشیدن اون نمیشه ، چرا ؟ چون مشتش بسته اش ار بین سوراخ نارگیل عبور نمیکنه . میمون بیچاره هم به عوض رها کردن موز ، مشغول مبارزه با امری نا ممکن میشه ، تا اینکه توسط شکارچیا شکار بشه به نظر من این موضوع در زندگی خود ما هم بعضی موقع ها اتفاق میفته و ضرورت داشتن یه چیز خاص ( عموما کوچیک و بی اهمیت ) باعث میشه که ما تبدیل به زندونی اون چیز بشیم نظر شما چیه ؟
اصل شجاعت اعتماد به نفس است . ( ژنرال دوگل ) |+| نوشته شده توسط امیر ِتنها در سه شنبه بیست و دوم اسفند 1385 و ساعت 4:46 |
داستانک : رفتن ، حتی اگر اندکی
آینده یعنی همین حالا
پشتش سنگين بود ، و جاده هاي دنيا را طولاني می پیمود . مي دانست که هميشه جز اندکي از بسيار را نخواهد رفت . آهسته آهسته مي خزيد ، دشوار و کند ، و دورها هميشه دور بود . سنگ پشت ، تقديرش را دوست نمي داشت و آن را چون اجباري بر دوش مي کشيد . پرنده اي در آسمان پر زد ، سنگ پشت آهی کشید و رو به خدا کرد و گفت : کاش پشتم را اين همه سنگين نمي کردي . من هيچ گاه نميرسم ، هيچ گاه ! ! ! و در لاک سنگي خود خزيد ، خدا زمين را از ورای کهکشان نشانش داد ، کره اي کوچک بود و فرمود : نگاه کن ! هيچ کس نمي رسد ! ! چون رسيدني در کار نيست . فقط رفتن است ، حتي اگر اندکي و هر بار که مي روي ، رسيده اي . و سپس ادامه داد و فرمود : و باور کن آنچه بر دوش توست ، تنها لاکی سنگي نيست تو پاره اي از هستي را بر دوش مي کشي ؛ پاره اي از مرا
به راه افتاد و گفت : رفتن ، حتي اگر اندکي ؛ و پاره اي از او را با عشق بر دوش کشيد . . .
برگرفته از وبلاگ سکوت پر هیاهو
+ پی نوشت : دوستای خوبم ، امیدوارم همیشه در راه راست قدم بردارین ، رفتن حتی اگر اندکی !
مطالعه وظیفه ما نیست ، بلکه فرصتی است برای یادگیری . ( آلبرت انیشتین ) |+| نوشته شده توسط امیر ِتنها در جمعه یازدهم اسفند 1385 و ساعت 14:41 |
شک و ظنی که انسان را تغییر می دهد .
در فرهنگ فوکلوریک آلمانها ، داستان مردی آمده است که یک روز صبح متوجه می شود تبرش ناپدید شده است . خشمگین و ناراحت ، احساس می کند همسایه اش بایستی تبر را دزدیده باشد ، لذا تصمیم می گیرد بقیه روز زا به مراقبت از وی بپردازد .
بر اثر این مراقبت ، متوجه گردید که وی زرنگی و چالاکی یک دزد را دارد ، با موذی گری یک دزد راه می رود و زمزمه و پچ پچ کردن دزدی را دارد که قصد پنهان نمودن جنس دزدیش را دارد . شک و ظنش آنچنان قوی بود که تصمیم گرفت به خانه اش برود ، لباسهایش را بپوشد و نزد نماینده ی قانون برود . به این ترتیب بود که وارد خانه اش گردید ، اما تبرش را پیدا کرد . چرا که همسرش آن را در جای دیگری قرار داده بود . لذا آن مرد مجددا از خانه خارج و مشغول تماشای همسایه اش گردید که همانند هر انسان دیگری قدم میزد ، سخن می گفت و صادقانه رفتار می کرد .
اگر حرفی برای گفتن ندارید خیلی ساده ، حرف نزنید . ( فایند ) |+| نوشته شده توسط امیر ِتنها در چهارشنبه بیست و نهم شهریور 1385 و ساعت 16:16 |
یک زن کامل
ملا نصر الدین در حال گفتگو با یکی از دوستانش بود . دوستش از او پرسید :
ـ پس هرگز به ازدواج فکر نکردی ! ـ چرا ، یک بار به این فکر افتادم . در دوران جوانی ام ، تصمیم گرفتم تا نمونه ی یک زن کامل را پیدا کنم . به همین خاطر صحرا ها و بیابان ها را پشت سر گذاشته و به شهر دمشق رسیدم و با زنی آشنا شدم که بی نهایت " روحانی مسلک و زیبا " بود اما چیزی راجع به مسائل این دنیا نمی دانست . به سفر خود ادامه داده و به اصفهان رفتم . با زنی آشنا شدم که قلمرو " دنیای ماده و روح " را می شناخت ٬ اما زیبا نبود . این بار تصمیم گرفتم تا به شهر قاهره بروم و در آنجا بود که با دختر " بسیار زیبا و مذهبی و آشنای با حقایق این جهان مادی " آشنا شدم . ـ پس چرا با او ازدواج نکردی ؟!؟ ـ آه ، ای دوست من ! بدبختانه او نیز به دنبال یک مرد کامل می گشت ! برگرفته از کتاب داستان هایی برای پدران ، فرزندان ، و نوه ها اثر پائلو کوئلیو
در حقیقت زیبایی آن است که به انسان " برتری " بخشد . ( بانو استاهل ) |+| نوشته شده توسط امیر ِتنها در دوشنبه بیستم شهریور 1385 و ساعت 20:0 |
ملا نصرالدين هميشه اشتباه انتخاب مي كند.
همه روزه ملا نصر الدين براي گدايي به بازار شهر مي رفت و مردم از اين كه او به شيوه ذيل اقدام به ايفاي نقش يك ديوانه مي كرد احساس رضايت مي كردند:ايشان به وي دو عدد سكه مي دادند كه يكي از آنها ده برابر ديگري ارزش داشت و ملا هميشه سكه كم ارزشتر را انتخاب مي كرد. اين موضوع در ميان تمامي اهالي آن منطقه منتشر گرديد.روز بعدگروه گروه زنان و مردان به وي 2 سكه نشان مي دادند و ملا نيز هميشه سكه كوچكتر را انتخاب مي نمود. تا اينكه مردي سخاوتمند از راه رسيد و از اينكه مي ديد ملا نصرالدين بدين شكل مورد تمسخر و استهزا ديكران گرفته است ابراز نارضايتي و ناراحتي كرد و به وي گفت: -وقتي كه به تو 2 سكه پيشنهاد مي كنند سكه بزرگتر را انتخاب كن به اين ترتيب هم پول بيشتري بدست مي آوري و هم ديگر از طرف ديگران احمق و نادان تصور نمي شوي. ملا نيز در پاسخ گفت: - به نظر مي آيد كه شما حق داشته باشيد اما من اگر سكه بزرگتر را انتخاب كنم ديگر مردم به من پولي پيشنهاد نمي كنند تا اين امر را امتحان كنند كه من از ايشان احمق تر هستم.شما نمي دانيد كه من با اين حيله تا كنون چقدر پول بدست آورده ام. ((اگر حقيقتا كاري كه شما انجام مي دهيد هوشمندانه است پس هيچ كار اشتباهي در احمق نشان دادن من وجود ندارد.)) برگرفته از كتاب داستانهايي براي پدران فرزندان و نوه ها اثر پائلو كوئيلو
چرا نگران باشم شاید هرگز پیش نیاید(اسکاول شین) |+| نوشته شده توسط امیر ِتنها در چهارشنبه هشتم شهریور 1385 و ساعت 11:0 |
|
درباره وبلاگ
![]() از اینکه به وبلاگم اومدین ممنونم ، اینجا چیزایی رو مینویسم که بهشون ایمان دارم . امیدوارم شما هم خوشتون بیاد .
منوی اصلی
صفحه نخستپست الكترونيك آرشيو مطالب خانگي سازی ذخيره كردن صفحه اضافه به علاقه منديها نوشته های پیشین
مهر 1388شهریور 1388 مرداد 1388 تیر 1388 اسفند 1387 بهمن 1387 دی 1387 آبان 1387 مهر 1387 شهریور 1387 تیر 1387 خرداد 1387 اسفند 1386 بهمن 1386 دی 1386 آذر 1386 آبان 1386 مهر 1386 شهریور 1386 مرداد 1386 تیر 1386 خرداد 1386 اردیبهشت 1386 فروردین 1386 اسفند 1385 بهمن 1385 دی 1385 آذر 1385 آبان 1385 مهر 1385 شهریور 1385 آرشيو موضوعی
داستانکشعر عاشقانه روانشناسی شخصی علمي ویژه نامه ماه مبارک رمضان ویژه نامه ی رسول خاتم مناسبت ها اعتقادی شهدا محرم طنز پيوندهای روزانه
هبوط در کویرحرف حساب عیمانوئل آسمانی سید کپی پست های روزانه حرف های ناتمام روانشناسی وبلاگ شهر خور آرشيو پیوندها پيوندها
دایره خیانتدرک کامل از دین اسلام عشق الکی مردان ونوسی بهرام رادان بهترین های امیر کیا GOoOoOoOPpsS یار وبلاگی عشق و زندگی ذکر فراموش شده نارایانا سفر مسافر شهر آرزوها دکتر شریعتی قالب های حرفه ای وبلاگ ابزار وب فارسی امکانات
|
| Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar |